لطفا به ادامه مطلب بروید. . .
روزی روزگاری بود.
مردمانی از جان خود گذشتند که امروز نیشخند و تمسخر بدرقه راهشان باشد.
وای بر ما.وای بر کسانی که دلشان را شکستند.وای بر کسانی که دل فرزند شهیدی را به لرزه در آوردند و وای بر آن کسانی که به اینان می خندند.
به راستی رحم و مروت.انسان و انسانیت دارد به فراموشی سپرده می شود.کمک کنید تا زنده نگهداریم یاد پرچمداران پاکی و صداقت را .باشد که در راهشان ثابت قدم باقی بمانیم
لطفا به ادامه مطلب بروید. . .
به ادامه مطلب بروید
فعلا تا يك مدت نيستم دوستان عزيز...امتحانات شروع شدن..نميرسم واسه اومدن به نت.
دوستتون دارم
اسماعیل گنجعلی
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد
(این داستان نبود حقیقتی بود که یکی واسم تعریف کرد)
دست در دست هم دهیم به مهر
تا میهن خویش را کنیم آباد
دوستت دارم پدر
همان که خون پمپاژ کني کافيست...!
بـــرای زیر پای مــــــادرم میخواهم.
شهیدی که به درخواست مادرش در قبر چشمانش را باز کرد
فرشته های زمینی
64 روز زندگی جانباز شیمیایی در جنگل!


