تبليغاتX
خاک پاک ایران
خصوصی

ادامــه مــطــلــب
|+|نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 20:8 توسط اسماعیل گنجعلی |
شهیدی که به درخواست مادرش در قبر چشمانش را باز کرد

لطفا به ادامه مطلب بروید. . .


ادامــه مــطــلــب
|+|نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 16:39 توسط اسماعیل گنجعلی |
فرشته های زمینی
                                                   به نام یکتای بی همتا

 روزی روزگاری بود.

مردمانی از جان خود گذشتند که امروز نیشخند و تمسخر بدرقه راهشان باشد.

وای بر ما.وای بر کسانی که دلشان را شکستند.وای بر کسانی که دل فرزند شهیدی را به لرزه در آوردند و وای بر آن کسانی که به اینان می خندند.

به راستی رحم و مروت.انسان و انسانیت دارد به فراموشی سپرده می شود.کمک کنید تا زنده نگهداریم یاد پرچمداران پاکی و صداقت را .باشد که در راهشان ثابت قدم باقی بمانیم

لطفا به ادامه مطلب بروید. . .


ادامــه مــطــلــب
|+|نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 3:22 توسط اسماعیل گنجعلی |
64 روز زندگی جانباز شیمیایی در جنگل!

به ادامه مطلب بروید


ادامــه مــطــلــب
|+|نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 17:16 توسط اسماعیل گنجعلی |
فرا رسيدن اين ايام سوگواري (ايام امتحاناتِ جانسوز و جانگداز) را به همه ي دانشجويانِ عزادار تسليت ميگوييم.....



فعلا تا يك مدت نيستم دوستان عزيز...امتحانات شروع شدن..نميرسم  واسه اومدن به نت.


دوستتون دارم

اسماعیل گنجعلی


|+|نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 2:17 توسط اسماعیل گنجعلی |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

 

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

 معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

(این داستان نبود حقیقتی بود که یکی واسم تعریف کرد)

دست در دست هم دهیم به مهر

                                                           تا میهن خویش را کنیم آباد


|+|نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 23:41 توسط اسماعیل گنجعلی |
پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند

دوستت دارم پدر


|+|نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 23:38 توسط اسماعیل گنجعلی |
قلب عزيز لطفا خفه شو و در همه کار ها دخالت نکن..
همان که خون پمپاژ کني کافيست...!

|+|نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 23:23 توسط اسماعیل گنجعلی |
خدایـــا بالاتر از بهشت داری؟

بـــرای زیر پای مــــــادرم میخواهم.


|+|نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 23:21 توسط اسماعیل گنجعلی |
در دنیایی که همه گوسفندند یا گرگ , ترجیح میدم چوپان باشم..همدیگر را تکه تکه کنید!!!



|+|نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 23:16 توسط اسماعیل گنجعلی |
آخرین نوشته ها
خصوصی
شهیدی که به درخواست مادرش در قبر چشمانش را باز کرد
فرشته های زمینی
64 روز زندگی جانباز شیمیایی در جنگل!






آرشيو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
 فال حافظ - قالب وبلاگ