بُغضي كه در گلويِ من از جنس ِ آذر است
سوزد مرا كه ايرانِ من امروز بي سر است
آوارها امان عزيزانِ من گرفت
ايران به غم نشسته و دلها مُكدر است
«دولت» كجاست!؟ دولتِ بي غيرتِ زمان؟
حتي نديد چشم ِعزيزانِ من تر است
اينجا وزير آمده با شوكت و ريا
چونان سخن رانده كه انگار منبر است!
اي حاكمان! دروغ و دغل عاقبت نداشت
راهي كه مي رويد به قرآن كه كژتر است
اينجا رسانه اي كه ز «ملي» نشان نداشت!
كر بود و در گمان خودش گوش ها كر است!
اما ببين مردم ايران چه مي كنند
خون مي دهند و اشك به هر ديده اي زر است
اين كودكِ خفته به آوار را ببين!
اين نازنين، براي من امروز رهبر است
اي آذري-زبان تويي عشقِ پاكِ من
جانت هميشه برايم چو گوهر است
اي مردمان! آذر ايران به خون نشست
ياري كنيد؛ ياري تان بحر ِ اين بَر است
من حرفِ حق نوشتم و كتمان نمي كنم
هر چند شعر من اين روزها شَر است.
*آذربايجان تسليت*